میان کوچه ام ، فتاده در لا به لای خاک و خُل های ریز و درشت، در پی هوای قدمهای رهگذری ، خیزان و لرزان ، از کف کوی ، تا به گردش نسیم ، میان کوچه ام ، دلگیر و ملول ، خسته تر از برگ زردی خُشک ، فتاده از بالا های شاخه ، رها از چشمان آبی آسمانی ، بر غبار گونه های کوی بی رهگذر ، بی گزار از عبوری ، نرفته کس ز پیش من دل ، تنها میان کوچه ام ، آن غبار خسته ی قدیمی !