نگاهم مانده بر تابوت چوبی تاببینم جسم بی جانت
چه ساعت ها که ماندم منتظرتا دیدن این لحظه ی زیبا
چه شب هایی که لب هایم بر نفرینت تمام گوش های عرش را بی وقفه می لرزاند
چه ساده بودم آن روز که گفتی... دوستت دارم !
چه خوش دل بودم آن روز که گفتی با تو می مانم
دروغ غول آسایت دل دریای من را اسیر کشتی بی رحم غربت کرد
چه بی رحم و غریبانه نگاهم را به گنداب جدایی ها فرو بردی...
برچسب:
نویسنده: تابیدن