پیرمرد عینک کائوچوبی نمره چهارش رابه چشمانش نزدیک کردوچندخط خشن گوشه چشمش افتادوباحالت عجیبی نگاه کرد...دستان چروکیده اش را به چرخ های خاک گرفته ی ویلچرش چسباندونزدیکتر شد ولی باز هم نتوانست کامل بخواند.پسرش که کرایه تاکسی راحساب کرد امدودر گوش پدرش آرام گفت:شمادیگر باید اینجازندگی کنید...پیرمرد تمام عمرش از جلوی چشمانش گذشت..تازه فهمید چرا کلمه ی سالمندان را کنار خانه برسر در نوشته اند.