خرید بک لینک

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

 پرسیدزان میانه یکی کودک یتیم

 کاینتابناک چیست که بر تاج پادشاست

 آنیک جواب داد چه دانیم ما که چیست

 پیداستآنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت

 ایناشک دیدهی من و خون دل شماست

 مارا به رخت و چوب شبانی فریفته است

 اینگرگ سالهاست که با گله آشناست

 آنپارسا که ده خرد و ملک، رهزن است

آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

بر قطرهی سرشک یتیمان نظاره کن

 تابنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود

 کوآنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

برچسب: نویسنده: تابیدن تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1391 ساعت: 4:22

صفحه بندی