خرید بک لینک
فرانسوای عزیزم
با امروز 117 روز است که از تو بی خبرم،برای خودم اندوهگین نیستم برای آبروی پدرم هم حتی نگران نیستم من تنها دلهره و نگرانی ام برای توست ،من از جبهه ها بی خبرم نمیدانم ما برتری یافتیم یا دشمن تنها دعا میکنم تنت بار دیگر آماج گلوله قرار نگرفته باشد،فرانسوا عشق من حتی دعا میکنم که ای کاش در فاحشه خانه ای در خیابان بیست و پنجم جنوب پاریس(همان که تعریفش را برایم کرده بودی) تن دخترک فاحشه ای را در آغوش گرفته باشی و آرام بر بستر نرمی لمیده باشی ولی سالم و استوار!
فرانسوا میدانستم میروی من همان بعد از ظهر تابستانی که لنگ لنگان به ایوان خانه مان آمدی و با نگاهی معنا دار و لهجه ی فرانسوی از حال پدرم پرسیدی که در شهر بود و مادر که به خانه خانم آنتونیدا رفته بود تا لباس سربازان را وصله و رفو کند و بعد دستانت را به موهایم کشیدی و گفتی که درخشش گندمزار هارا در آخر تابستان دارد میدانستم میروی.
عشق من قسم میخورم حتی روزی که تن نیمه جانت را به دهکده آوردند ومن در درمانگاه برای سلامتی تو و چند سرباز دیگر دعا میخواندم میدانستم که عاشقت میشوم و تو میروی.
من ساده لوح نبودم ،سرباز 21 ساله فرانسوی هرگز به خاطر عشقش به دخترکی 16 ساله و روس حاضر به ماندن دراین روستای دور افتاده نمیشد میدانستم میروی.
میدانستم میروی اما...
اما..
اما  مگر هزار بار نگفتی دوستم داری؟
فرانسوا به خاطر نمی آوری روزی را که در اتاقک کوچک رختشورخانه لباس هایت را میشستم و مرا غافلگیر کردی و برای اولین بار بوسیدی و گفتی دیوانه وار عاشقم هستی؟
کدام پزشک نفرین شده عقلت را به تو بازگرداند عشق من؟
یاد داری عصری را که بالای سرت نشسته بودم و دعا میخواندم و بیدار شدی و کتاب دعا را از دستم گرفتی و گفتی از چه کسی سلامتی ام را میخواهی پولینای من؟من خدایی جز تو ندارم و دستم را نوازش کردی و گفتی شفای من در نگاه توست و در لب های تو، تن تو انجیل من است انجیلی که باید از بر شود.
چه شد که به خدایت کافر شدی فرانسوا؟کلام مقدس انجیلت را فراموش کرده ای؟
یاد داری نیمه شبی را که با لباس های خیس از رگبار تند بهاری خودت را از پنجره به اتاقم رساندی و گفتی تمام شب در فکرم بودی و اگر یک لحظه دیگر آغوشم را از تو دریغ کنم میمیری؟ فرانسوا نگران توام اگر بازهم نیمه شبی از یاد من دیوانه شدی، فرسنگ ها دورتر از من در پاریس و من نبودم چه؟فرانسوا نگرانم اگر بمیری چه؟
هرگز دلت برای من تنگ میشود؟
فرانسوا یادت می آید وقت هایی را از بوسدینم فارق میشدی و بعد هیجان زده میگفتی دوستم داری و بعد از فرط هیجان نمیتوانستی روسی حرف بزنی  و به فرانسه چیز هایی تند و تند پشت سر هم میگفتی و مرا به خنده وامیداشتی؟؟؟
فرانسوا کدام زن در دیار خودت به حرف های عاشقانه ات لبخند میزند؟
یادت میاید تمام آن لحظه هایی را که من در آغوشت بودم و میگفتی بهشت چیست و من میگفتم جزای نیکوکاران و تو میخندیدی و سرت را درخرمن موهایم پنهان میکردی  و میگفتی بهشت اینجاست پولینا در دستان من؟
بهشت تنم را به کدام برزخ  و دوزخ فروختی؟
فرانسوا خاطرت میاید که از مراسمم سوگواری آناستازیا دختر خوانواده پیتروفسکی که به خاطر مرض نا معلومی مرد باز میگشتیم و در راه به تو گفتم اگر روزی زود تر از تو بمیرم چه میکنی و گفتی دنیا برایم بی تو حکم حبس ابد در سلولی بی مرز را دارد و دستت را به تفنگت کشیدیدی و گفتی مرگ را به حبس ابد ترجیح میدهم!؟
روح یاغی و عاشقت رام شده؟ در کدامین گوشه ی این سلول بی مرز انتظار به سر رسیدن محکومیتت را میکشی عشق من؟
گفتی بی من میمیری نگفتی؟
فرانسوا زنده ای؟

فرانسوا گفتم که نگران خود نیستم نگران پدرم و حتی آینده ی نا معلومم و مهر بی آبرویی ام نیستم تنها نگران توام تو اگر در جبهه ها با گلوله نازی ها نمیری در نبود من میمیری فرانسوا به خاطر خودت هم که شده برگرد!

                                                                                                                                         .                                                                                              میس پولینا الکساندروفنا


پ.ن:تمام مدتی که این نامه را مینوشتم آداجیو از آلبینونی (Adagio / Albinoni) را زندگی میکردم(گوش میدادم) آداجیویی که شاید مثل همه آداجیو ها بود نرم و لطیف ولی باعث شد اشک بریزم  و از عشقم به یک سرباز فرانسوی که ترکم کرده بنویسم. آداجیوی آلبینونی بی شک یکی از فوق العاده ترین شاهکار های عصر طلاییه موسیقی کلاسیک، دوره ی باروک  است !یک ساعت و نیمی که برای فرانسوا نامه مینوشتم این موسیقی بود که با من بود و من را به واقع میس پولینای روس کرده بود!نمیدونم چرا شاید دیوانه شده ام ولی از همین لحظه انتظار جواب فرانسوای موهوم را میکشم!

توهم نوشت:من درخیالم با تو میرقصم فرانسوا نوک پنجه هایم زمین را لمس میکنند و با دستان تو آرام بالا میپرم و وقتی پایین می آیم محکم تر ازهمیشه من را میگیری و در گوشم میخوانی که تا ابد می مانی من با تو بالت میرقصم فرانسوا با همین آهنگ با همین آداجیو!

برچسب: نویسنده: تابیدن تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1391 ساعت: 21:07

صفحه بندی