کوچه را آب بزن آیینه در دست بگیر سوره وصل بخوان ز آنکه نگار آمدنی ایست
رقص شمشیر به دستان بلندش زیباست آخرین حیدر این ایل و تبار آمدنی ایست
ترسم که شبی در غم جانگاه بمیرم در بستر دل باشم و با آه بمیرم
آن لحظه آخر که اجل گفت بمیرم ای کاش تورا بینم و آنگاه بمیرم
با چشم شهر آشوب خود ما را زلیخا میکنی یعقوب چشمان مرا تنها تو بینا می کنی
دیگر نمی داند کسی فرق ترنج و دست را یوسف !! تمام شهر را داری زلیخا می کنی
تو ای زندانی زندان غیبت دعا کن طی شود دوران غیبت
به آن هایی که مشتاق ظهورند چو سالی بگذرد هر آن غیبت
گفتم که خدا مرا مرادی بفرست توفان زده ام راه نجاتی بفرست
فرمود که با زمزمه یا مهدی (عج) نزد گل نرگس صلواتی بفرست
برچسب:
نویسنده: تابیدن